-
خنده دارترین سوالات آزمون رانندگى ۹۰
سهشنبه 15 فروردینماه سال 1391 18:00
خنده دارترین سوالات آزمون رانندگى ۹۰ ۱ .در پشت سر یه دوچرخه سوار درحال رانندگی هستید، قصد گردش به راست دارید، چکار میکنید؟ الف ـ سرمون رو ازشیشه میاریم بیرون میگیم هوووو یارو مگه کوری برو اونور دیگه. ب ـ به موازات دوچرخه سوارحرکت میکنیم و یه هو می پیچیم جلوش تاحالش گرفته شه. ج ـ پشت سرش یه بوق خفن میزنیم تا هُل شه و...
-
به نازنین دل مهربانم....
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 16:17
گاهی دلم بهانه گیر میشود... حرفهای کوچک آن را میرنجاند... گاهی هم بهانه میگیرد تا کمی خودش را لوس کند... کمی فقط بهانه میگیرد... باید تحملش کنم... کمی اعتنا میخواهد... باید روی پاهای خودش بایستد... هر بار بیفتد قویتر سراپا میشود... نفس عمیق کشیده... باز هم به خودش اعتماد کرده... فقط خودش... دلم بهانه گیر میشود گاهی......
-
سقوط
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 15:29
راهی ندارد جز سقوط برگ پاییزی ... هنگامی که می داند درخت عشق برگ تازه ای در دل دارد
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 15:26
هر که خوبی کرد زجرش میدهند هر که زشتی کرد اجرش میدهند باستان کاران تبانی کرده اند عشق را هم باستانی کرده اند هرچه انسانها طلایی تر شدند عشق ها هم مومیایی تر شدند اندک اندک عشق بازان کم شدن نسلی از بیگانگان آدم شدند راهی نـدارد جـــز ســــــــقوط ... بـرگ پـاییزی .... وقـتی می دانـد درخت عشق بـرگ تـــــازه ای را در دل...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 11:57
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، خدا گفت: نه! رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی. از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد، خدا گفت: نه! شکیبایی زاده رنج و سختی است. شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است. از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را...
-
...
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 11:55
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا کردی؟ فرمود چهار اصل: 1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم 2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم 3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم 4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم
-
ای خدای بزرگ
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 11:55
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم. دکتر شریعتی
-
بشنو از نی(به یاد استاد عزیزم )
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 09:13
-
یک وقت هائی......!
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 09:12
همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت تنهـــــــــــا آمده ام ٬ تنهـــــــا می روم... یک وقت هایی ٬ شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ٬کم میاوری ! ... دل وامانده ات یکـــــــــــــ نفر را می خواهد .........!
-
یک حقیقت...
پنجشنبه 10 فروردینماه سال 1391 09:36
گاهی شاید لازم باشه از یاد ببریم؛ یاد آن هایی را که با بودنشان، بودنمان را به بازی گرفتند ...
-
وقتی تورا میخوانیم...
پنجشنبه 10 فروردینماه سال 1391 09:34
وقتی که قلبهایمان کوچکتر از غصه هایمان میشود... وقتی نمیتوانیم اشکهایمان را پشت پلک هایمان مخفی کنیم... وقتی بغض هایمان پشت سر هم میشکند... وقتی احساس میکنیم... بدبختی ها بیشتر از سهم مان اس ت... ورنج ها بیشتر از صبرمان... وقتی امید ها ته میکشد.. وقتی انتظار ها به سر نمیرسد وقتی طاقتمان تمام میشود.. وتحملمان هیچ... ان...
-
یه حرفایی..
چهارشنبه 9 فروردینماه سال 1391 10:11
حرف هایی است برای نگفتن٬ و ارزش عمیق هر کسی٬ به اندازه حرف هایی است که برای " نگفتن" دارد ! (دکترشریعتی)
-
گاهی .....
سهشنبه 8 فروردینماه سال 1391 10:39
گاهی چه دلتنگیم .. گاهی عجب خسته .. گاهی عجب بُغضی .. راهِ گَلو ... بسته .. و چقدر احساسِ تنهایی می کنیم ... در ثانیه هایِ دلگیری که تاریکند .. و هیچ شمعی روشن نمی کند شبِ دلهایِ خسته یِ ما را .. و .. اشک .. تنها اشک .. می تواند که ببارد بر گونه هایِ تب کرده یِ دل .. و سبک کند ابرَکِ پُر غصه یِ دل را .. و بُغضمان...
-
ناباورانه
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1391 09:51
نشسته ام ؛کجا؟!..... کنار همان چاهی که تو برایم کندی ! دارم عمق نامردی ات را اندازه می گیرم... !!! ماهی تنها جانوری است که هر 3 ثانیه یه بار حافظه اش پاک می شود... برای همین است که در تنگ دق نمی کند ...
-
شمس تبریزی
دوشنبه 7 فروردینماه سال 1391 09:46
تو را یک سخن بگویم: این مردمان به "نفاق" خوش دل می شوند و به "راستی" غمگین می شوند! او را گفتم: مرد بزرگی و در عصر یگانه ای! خوش دل شد و دست من گرفت و گفت: مشتاق تو بودم ، و مقصر بودم! و پارسال با او راستی گفتم ، خصم من شد و دشمن شد. عجب نیست این؟! با مردمان با نفاق می باید زیست ، تا در میان ایشان...
-
عاشق
شنبه 5 فروردینماه سال 1391 11:21
نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم نه به فرداهایی که شاید بیایی می خواهم امروز را زندگی کنم خواستی باش نخواستی نباش...!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 فروردینماه سال 1391 10:32
این آینــــــده کـــــدام است که بهـــــترین روزهــــای عمـــــر را حــــرامِ دیـدارش می نماییم ؟
-
خدایا مرا لمس کن
شنبه 5 فروردینماه سال 1391 09:58
کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن . مرغ دریایی اواز خواند . کودک نشنید. سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن. رعد در اسمان پیچید اما کودک گوش نداد. کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت. ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد. کودک فریاد زد:خدایا به من معجزه ای نشان بده . ویک زندگی متولد شد. اما کودک...
-
نوروزِ دل به طبیعت یا به حقیقت
شنبه 27 اسفندماه سال 1390 15:26
مهم ، عید انسانیت است عید نوروز عید عالم انسان نیست ، بلکه عید زمین و عید عالَم نباتات است . عیدِ انسان ، روزی است که او از مسیر انحرافی افراط و تفریط در شهوت و غضب برگردد و به مدار اعتدال عقل و ایمان بیفتد و در محاذات خورشید عالم امکان ، وجود اقدس ولی زمان (عج) قرار گیرد و در پرتو نور آن امام معصوم رو به عالم قُرب...
-
سکوت . . .
شنبه 27 اسفندماه سال 1390 15:22
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ، از حرکات ناکرده ، اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من .
-
دل نوشته های پنهانی...
شنبه 27 اسفندماه سال 1390 15:19
زمان را گم کرده ام... و حالا بی نیاز شدم از دقایق.... و تهی شدم از لحظاتی که با آنها به رویا میرفتم و لی هیچگاه نمی امدند.... زمان را گم کرده ام...اما حالا بی دغدغه به تو لبخند می زنم.. و به همه مژدگانی می دهم که عشق را یافتم.. بهار راگم کرده ام اما در پاییز هم جستجویت خواهم کرد... و یقین دارم روزی به بهار می رسم.....
-
نگاه
شنبه 27 اسفندماه سال 1390 15:18
نگاهم مکن....جنس نگاهت مرموز است...تلخ تر از سکوت است...به آسمان نگاه کن به چیزی بنگر که زییبایش چشم گیر باشد نه به بوته خارشتر خشکیده ی درون صحرا..!!!! که نای حرکت کردن ندارد...باد آن را حل میدهد! زیبا ببین ای زیبا پسند!
-
مهربانـــــــــــــــــــــــــــــی ... ! :)
شنبه 27 اسفندماه سال 1390 12:00
من آن بوی خوشم که با نفسها عجین میشه مگه میشه نفس نکشی و بری بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم ، بزرگ که شدیم چه دلتنگیم ... کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که تمام وجودش قلبی پاک و مهربون بود همون قلب اکبندی که خدای مهربون بهمون هدیه کرده بود مراقب قلبهامون باشیم
-
ای دل عبث مخور غم دنیا را ...
پنجشنبه 25 اسفندماه سال 1390 10:59
ای دل ، عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانه ی رسوا را این دشت ، خوابگاه شهیدان است فرصت شمار وقت تماشا را
-
...
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1390 12:00
می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم یا در اندیشه خوب و بدش باشم. نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 24 اسفندماه سال 1390 10:05
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت سفری بی همراه، گم شدن تا ته تنهایی محض یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی از سفرترسیدی تو بگو، از ته دل من خدا را دارم… خدایا از تو معجزه میخواهم معجزه ای بزرگ در حد خدابودنت تو خود بهتر میدانی معجزه برای من چه معنایی دارد … ناامید نیستم …فقط …. التماس دعا و خدانگهدار
-
×××××××××××عیدتون مبارک××××××××××××××
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1390 16:50
گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب، نه زمستانی باش که بلرزانی، نه تابستانی باش که بسوزانی . بهاری باش تا برویانی. نوروز پیشاپیش مبارک
-
+_+
سهشنبه 23 اسفندماه سال 1390 16:32
کوله بارت بربند ... شاید این فرصت آخر باشد که شناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم.
-
عشق
یکشنبه 21 اسفندماه سال 1390 09:09
می دانم آری می دانم روز مرگم هم آرام و بی صدا بر من غلبه می کند مثل احساسم که آرام و بی صدا گم می شود یا مثل دلم که آرام و بی صدا می شکند آنگاه که طوفان غم ها مرا از پا در می آورد آن روز که قامتم ، روحم و دلم دیگر حس حیات ندارند
-
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
شنبه 20 اسفندماه سال 1390 09:32
شب چو در بستم و مست از مینابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افکندم و آبش کردم غرق خون بود و نمی خفت ز حسرت فرهاد خواندم افسانه شیرین و...