-
حکایت من
چهارشنبه 4 مردادماه سال 1391 18:19
حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت … دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت … حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد … زخم داشت و ننالید… گریه کرد ؛ اما اشک نریخت … حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست ! حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود … !!.!!
-
دلگیرم...
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 19:39
خیلی وقت است فراموش کرده ام کدامیک راسخت تر میکشم رنج انتظار یانفس را
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 18:56
حال دنیا را چو پرسیدم، من از فرزانه ای گفت یا باد است، یا خواب است یا افسانه ای گفتم آنها را چه می گویی، که دل بر او نهند گفت یا مستند، یا کورند، یا دیوانه ای گفتم از احوال عمرم گو که بازم، عمر چیست ؟ گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای
-
فریاد
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 18:03
این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند؛ اما . . . من جلوی دهانش را می گیرم، وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!! این روزها من . . . خدای سکوت شده ام؛ خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا، خط خطی نشود
-
بن بست ...
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 10:50
میـدونی بن بست ِ زنـدگی کـجـاست ؟ جــایــی کـه ...نـه حـــق ِ خــواسـتن داری ! نـه تــوانــایـی ِ فـــرامــوش کـــردن ....! بیا و برایم بنویس ... هرگز فراموش نشدن چه حالی دارد !
-
اینجا زمین است ...
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 10:49
این روزها من خدای سکوت شده ام خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود... اینجا زمین است اینجا زمین است رسم آدمهایش عجیب است اینجا گم که میشوی بجای اینکه دنبالت بگردنن فراموشت میکنند......... جا می گذارم و می روم همه ی لحظه ها را مرا به لحظه های بی تو نیازی نیست!!!
-
زندگی
دوشنبه 2 مردادماه سال 1391 19:36
وقتی به دنیا میآییم در گوشمان اذان می گویند و وقتی از دنیا میرویم برایمان نماز می خوانند به راستی چه کوتاه است زندگی.... فاصله اذان تا نماز.....
-
بی خیال ...
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 19:35
شنیدم وقتی که می رفتی ، رد پایت را پاک می کردی ... بی خیال ... من دنبال دلت بودم .. وقتی دلت با من نیست ، برو خوش باش ... چه فرقی میکند کجا باشی؟!!
-
...
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 18:38
مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛ تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد ! سخت است بـدانـــــم می بینی و بی خیــــــــــالی …
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 18:34
خـــداونـــــدا پــــــر از حــــرفـــــم بـــــــرای گفتــــن! این بــــــار پیـــامبــــری بفرســــت بــــــــرای شنیـــــدن ...
-
دلتنگم...
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 11:18
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها حسرت ها را می شمارم و باختن ها وصدای شکستن را نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم.... وکدام خواهش را نشنیدم وبه کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگــــــــــــــــم.
-
...
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 11:17
من " تــــــو " را به دلم قول داده ام.... نگذار بد قول شوم....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 11:13
شکسپیر گفت: من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟ برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم, انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات عشق بورز, خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن قبل از اینکه بنویسی » فکر کن قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 تیرماه سال 1391 19:44
ای کاش همه به جایی برسیم که هر روز بگوئیم : ای فردا، هر چه می توانی کن؛ که امروز را به تمامی زیسته ام ...!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 تیرماه سال 1391 19:33
یکنفر در همین نزدیکـی ها چیزی به وسعت یک زندگـی برایت جا گذاشته است خیالت راحت باشد آرام چشمــهایت را ببند یکنفر برای همــه نگرانـی هایت بیدار است یکنفر کـه از همـه زیبایـی های دنیا تنها تو را باور دارد ...
-
بدون شرح
پنجشنبه 29 تیرماه سال 1391 19:28
از یک سو، دلتنگی است.... تمامی روزهایی که گذراندهام، چه خوب و چه بد و هر چه باشند، دیگر تکرا ر نخواهند شد و این به خودی خود، یعنی گذر عمر..
-
من پـــر از تنـهاییـــــــــم
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 12:45
من پـــر از تنـهاییـــــــــم خالی از هر شور و شــــوق خلوتم سرشار از بوی ســـکوت لحظه ها گاهی سیاه ، گاهی کبود من پر از دلتنگیم ، اما همه بیگانه اند کس نمیداند چه میخواهد دلم ... شاید که من دیوانه ام ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 12:43
رد پاهایم را پاک می کنم به کسی نگویید خدایا می شود استعـــــفا دهم؟! کم آورده ام ...!!!!!!!!!! من روزی در این دنیا بودم.
-
کاش ...
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 10:50
در شهر صدای پای مردمانیست که همچنان که تو را میبوسند طناب دار تو را می بافند مردمانی که صادقانه دروغ می گویند و عاشقانه خیانت می کنند کاش دلها آنقدر پاک بود که برای بیان دوستت دارم نیازی به قسم خوردن نبود کاش.....
-
...
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 10:47
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا کردی؟ فرمود چهار اصل دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 10:30
یادت نخواهم انداخت ، که برگردی !!! اگر مهم باشم .... یادت خواهم ماند!!! اینجا فقط واژه می فروشیم و سکوت می خریم چه تجارت دردناکی است .
-
خستــه ام...
سهشنبه 27 تیرماه سال 1391 11:59
نـــه نمیــــدانــــی! هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد پشتــــــــ ایـن چهــــره ی آرام، در دلــــــــــم چــه مـی گـذرد! نـــه نمیــــدانــــی! هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد ایـــن آرامــش ظــاهــر و ایــن دل نــا آرام چقــــدر خستـــــــه ام میـــکنــد...!
-
نقطه ...
سهشنبه 27 تیرماه سال 1391 09:24
بهــــ انـــدازهـــ یـــــ تــمــــامـــــ ســـهــــ نـــقـــطـــهــــ هایــــــ دنــــیــــآ بــآ تــــو حــــرف دآشـــــتم امآ نـــقـــطـــهـــــ .
-
...
یکشنبه 25 تیرماه سال 1391 19:45
این رو بدون که:عشق فراموش کردن نیست بخشیدن است.گوش کردن نیست درک کردن است.دیدن نیست احساس کردن است.جا زدن نیست صبر کردن است.پس ... چه دعایی کنمت بهتر از این: خنده هایت از ته دل و گریه هایت از سر شوق
-
ایستادگی
یکشنبه 25 تیرماه سال 1391 19:43
ایستادگی کن تا روشن بمانی شمع های افتاده خاموش میمیرند.. " دکتر شریعتی"
-
پرواز
پنجشنبه 22 تیرماه سال 1391 19:37
دلم تنگ است دلم پرواز میخواهد تا کجایش را نمیدانم از زمین بیزااااااااارم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 تیرماه سال 1391 18:27
نگران نباش... حال دلم خوب است آرام ... گوشه ای نشسته و رویاهایش را به خاک میسپارد...
-
چراکسی نمی فهمد...
پنجشنبه 22 تیرماه سال 1391 18:17
میگفتند: سختی ها نمک زندگی اند... اما چراکسی نفهمید "نمک"برای من که خاطراتم زخمی است... شور نیست... مزه " درد "می دهد...
-
حرمت...
پنجشنبه 22 تیرماه سال 1391 18:15
دیوانه میشوم وقتی، پشت این نقطه چیزی را نمیبینم! پشت این همه حرف برایم جز دلواپسی نمیماند! در این همه رنگ، رنگی از تو نمیبینم! ... یادت رفته همه چیزمان را ! قرارمان این نبود! بود؟ وقتی برگ زرد خشک شده میبینم یاد قول و قرارمان میافتم! مگذار بیشتر از این بگویم که همان باقی مانده ها هم میریزد! حرمت نگه داشته ام!
-
آشــــنــــا هـــایــــم . . .!
پنجشنبه 22 تیرماه سال 1391 11:13
آشنا هایم : غریبه هایی هستند ، که تنها اسمشان را میدانم ...!