می دانی...
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
تصمیم بگیریم :
استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر ؛
در بازی زندگی اگر عوض نشویم ...
تعویض می شویم ...
من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی
تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی،تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم،دستی میکنم تا چهره . گیسویت را نوازش کند
تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی....
خود را،تمام خود را به تو میسپارم تا هر چه می خواهی از آن بیاشامی...
از آن برگیری، هر چه بخواهی از آن بسازی، هر گونه بخواهی باشم
از این لحظه مرا داشته باش....
یکی می پرسد : اندوه تو از چیست ؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟
برایش صادقانه می نویسم: برای آنکه باید باشد و نیست...
خویشتن خویش را کی زمان آشتی فرا می رسد؟
کجا نیمه ی پنهان وجودم را که با آن زاده شدم ملاقات می کنم؟
چه وقت با تنهایی که از آن فرار می کنم آشتی خواهم کرد؟
کجا ؟چه وقت؟
چقدر این مسیر را دور وطولانی می بینم
و خود را خسته و تنها
فرصت کم وراه طولانی.
دل فهیمه گرفته است از دوری خود.
خسته ام از اینهمه از دل خود گذشتن و فهیمه را ندیدن
از کنار گذاشتن خودم خسته ام...

در همین نزدیکی
از هر کجا گذرد تابوت من غوغا به پا خیزد ،
چه سنگین می رود این مرده ،
از بس که آرزو دارد . . .!!!

کلافه شدن یعنی:
دلتنگ کسی باشی که نیست
حوصله کسی نداشته باشی که هست......
اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت .


خوب است .. گاهی .. فرو روم در خود
شاید سر از مَنِ دیگری در آوردم
هــر آهـنـگـی کـه گـوش مـیـدهـم ، بـه هـر زبـانـی کـه
بـاشـد ، بـغـضـم را مـیـشـکـنـد . . . نـمـی دانـم . . .
بـغـضـم بـه چـنـد زبـان زنـده دنـیـا مـسـلـط اسـت !
لبخندی که بر لبانم نشسته است ؛
به اصرار عکاس نشانده ام ...وگرنه من کجا و واژه ی سیب کجا ....
بارآخر،من ورق را بادلم 'برمیزنم!
باردیگرحکم کن!
اما نه بی دل!با دلت،دل حکم کن!
حکم دل: هرکه دل دارد بیاندازد وسط!
تاکه ما دلهایمان را روکنیم!دل که روی دل بیافتاد، عشق حاکم میشود!پس به حکم عشق،بازی میکنیم!این دل من!روبکن حالادلت را..!
دل نداری؟'بر بزن اندیشه ات را..!
حکم لازم:
دل گرفتن!دل سپردن! هردولازم!
وقتی نگاهم به کودکی میفتد،باران می بارد!
تمام زخم هایم زخم زانوهایم بود که آن هم میان بازی های شیرینم فراموش میشد،
اما حالا...........
باز هم باران بارید!
کاش دوباره زانوهایم زخم میشد...
هرروزبه خودم قول میدهم،
فردافراموشت کنم،
اما... ...
صبح که میشود،
فراموش میکنم...
تورانه...!
قولم را...!
پنجره راکه بازمیکنى،
دلم مى آیدولب طاقچه ى نگاهت مى نشیند!
میبینى؟!
دلم بى دام ودانه،جلدنگاهت شده است...!!!
این شعرآبى مىنشیندروى کاشى،
وقتى که معشوق غزلهایم توباشى،
برگرد...
شایدشعرآرامش بگیرد،
چیزى نمانده واژه را ازهم بپاشى..
سرراهت که میروی مراهم جمع کن بگذارپشت در…بدجورشکسته م!!
هی تو که رفتی!!!دم شما گرم.!!! امروز که داشتم به گذشته و حالم نگاه میکردم دیدم تبدیلم کردی به افسانه!!!مثل مجنون!!ولی خیابون گرد.افسانه شدم من هم.دم شما گرم باشه.....!!!...
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه برای اینکه ببینی
برای چه کسانی اهمیت داری که این دیوار را بشکنند...
اگه نتونستی کسی رو فراموش کنی بدون
هرگز از یادش نرفتی!
آدمها آنقدر زود عوض میشوند...
/span>
آنقدر زود که تو فرصت نمیکنى به ساعتت نگاهى بیندازى
و ببینى چنددقیقه بین دوستى ها تا دشمنى ها فاصله افتاده است...!
زندگی یعنی...
ناخواسته به دنیا آمدن
مخفیانه گریستن.....
دیوانه وار عشق ورزیدن....
و عاقبت در حسرت آن چه دل میخواهد ومنطق نمیپذیرد مردن...****
من دلم خیلی چیزها می خواست
اما دیگر مهم نیست
قرعه کشی که تمام شد
تو به اسم کس دیگری در آمدی !
تقدیر جای خود...
اما لااقل اسم مرا هم در کیسه ات می انداختی ....!