آرامش خیال

مپرس حال مرا روزگار یارم نیست .. جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست .. نهال بودم و در حسرت بهار ولی درخت می شوم و شوق برگ و بالم نی

آرامش خیال

مپرس حال مرا روزگار یارم نیست .. جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست .. نهال بودم و در حسرت بهار ولی درخت می شوم و شوق برگ و بالم نی

دکتر شریعتی

من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی

تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی،تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم،دستی میکنم تا چهره . گیسویت را نوازش کند

تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی....

خود را،تمام خود را به تو میسپارم تا هر چه می خواهی از آن بیاشامی...

از آن برگیری، هر چه بخواهی از آن بسازی، هر گونه بخواهی باشم

از این لحظه مرا داشته باش....

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد