آرامش خیال

مپرس حال مرا روزگار یارم نیست .. جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست .. نهال بودم و در حسرت بهار ولی درخت می شوم و شوق برگ و بالم نی

آرامش خیال

مپرس حال مرا روزگار یارم نیست .. جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست .. نهال بودم و در حسرت بهار ولی درخت می شوم و شوق برگ و بالم نی

به کجا خواهم رفت

خویشتن خویش را کی زمان آشتی فرا می رسد؟

کجا نیمه ی پنهان وجودم را که با آن زاده شدم ملاقات می کنم؟

چه وقت با تنهایی که از آن فرار می کنم آشتی خواهم کرد؟

کجا ؟چه وقت؟

چقدر این مسیر را دور وطولانی می بینم

و خود را خسته و تنها

فرصت کم وراه طولانی.

دل فهیمه گرفته است از دوری خود.

خسته ام از اینهمه از  دل خود گذشتن و فهیمه را ندیدن

از کنار گذاشتن خودم خسته ام...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد